Home
Dec 5, 2005

Welcome. You have reached to a Persian site, but there are some posts in English that I hope you like them.


Posted by Reza on May 9, '08 5:03 PM for everyone

Music: Mohammad Sarir
Singer: Mohammad Noori
Drawings: RezA ShakibA :)



choopan-01.wmv (4.0 MB)

Posted by Reza on Apr 30, '08 6:21 PM for everyone

به نظر می رسد تحول بزرگی در دنیای بازسازی اعضای قطع شده در حال وقوع است. دانشمندان موفق به کشف پودري شده اند که قادر است سلولها را به بازسازي عضو قطع شده وادارد. جریان از این قرار است که اخیرا مرد شصت و پنج ساله ای در اثر بی احتیاطی یکی از بندهای انگشتانش را از دست می دهد. برادر این مرد که در روی پروژه «بازآفرینش اعضا | regeneration» کار می کند، پودری را برای وی ارسال می کند و از او می خواهد هر روز مقدار معینی را روی زخم بپاشد، با کمال تعجب انگشت او شروع به رشد کرده و پس از چهار هفته بند انگشت قطع شده کاملا بازسازی می شود. پس از سه ماه هیچکس قادر به تشخیص عضو قطع شده نبوده است. انگشت او اکنون درست عین سابق بازسازی شده و هیچ فرقی با بقیه ندارد. (ویدئو)
این دارو که به آن «گرد پیکسی| pixie dust» گفته می شود از مثانه خوک تهیه می شود. بدین ترتیب که ابتدا سطح داخلی مثانه را کاملا می تراشند به نحوی که سلولهای آن کنده شوند سپس قسمت باقی مانده را درون اسید می اندازند تا هیچ سلولی روی آن باقی نماند. سپس آنرا خشک کرده و بصورت پودر یا ورقه درمی آورند.
 اساس کار این است که براساس تحقیقات جدید معلوم شده، که سلولهای بدن همواره مواجه با سیگنالهای مختلفی هستند. برخی از این سیگنالها برای «بازآفرینش» خوبند، بعضی ها هم ضد آن عمل می کنند. پودر پیکسی در واقع چیزی نیست بجز یک شبکه توری مانند خالی از سلول. این شبکه های توری میکروسکوپی آماده اند تا با سلول ها پر شوند. وقتی این شبکه ها که به آنها ماتریس نیز گفته می شود، روی سلولها قرار می گیرند، سلولها ترغیب می شوند که فرایند «بازآفرینش» را دنبال کنند. در واقع می شود گفت که گول می خورند و فکر می کنند هنوز در مرحله جنینی هستند. بنابراین کم کم عضو قطع شده دوباره رشد کرده و بازسازی می شود. بنابراین ایده اصلی بسیار ساده است هرچند توضیح علمی آن می تواند بسیار پیچیده باشد.
با تکمیل این روش می توان امیدوار بود که روشی برای سوختگی های شدید پوست، بازسازی اعضای داخلی و غیره پیدا شود که البته این تحقیقات هنوز در مراحل آزمایشگاهی هستند ولی محققان امیدوارند ظرف ده سال آینده حتی بتوان یک پای کامل را بازسازی کرد.

رضا

منبع خبر: بی بی سی

و یک خبر خوب دیگر اینکه خانم مرجانه ساتراپی بعنوان یکی از داوران جشنواره کن برگزیده شده است :)


Posted by Reza on Apr 30, '08 12:58 PM for everyone

اگر الا فیتزجرالد ایرانی بود و می خواست اشعار کلاسیک فارسی را بصورت جاز و بلوز بخواند، فکر می کنید نتیجه چی می شد؟ خب دقیقا مطمئن نیستم ولی فکر می کنم تا حد زیادی شبیه ترانه هایی می شد که خانم رعنا فرحان خواننده معاصر ایرانی مقیم نیویورک اجرا می کنند. صدای جاز خانم فرحان به همراه موسیقی ملایم گیتاریست توانای آمریکایی استیون تاوب ترکیبی بسیار زیبا و بکر بوجود آورده اند که به نظر من نقطه ی عطفی در ترکیب موسیقی غربی با اشعار ایرانی است.
خانم رعنا فرحان مانند اغلب هنرمندان ایرانی تا راهش را به دنیای موسیقی پیدا کند، کلی راه های دیگر را نیز تجربه کرده است. در هرصورت خواننده بودن برای یک خانم در ایران هیچوقت ساده نبوده است. چه در زمان قبل از انقلاب که همیشه این خطر وجود داشت که شغل او را با «شغل» کسانی دیگر اشتباه بگیرند و چه بعد از انقلاب که خب، اساسا کلا منکر قضیه شدند و صدای زن را در ردیف «تحریک کننده های» خاصی برای آقایان قرار دادند و مثل همیشه جهت حفاظت از این موجودات «حساس» در یک نشست و برخاست ساده اعلام نمودند که «خوانندگی برای زنان ممنوع است» به همین سادگی. ولی از قدیم گفته اند، اگر عشق عشق باشد، راهش را پیدا می کند.
رعنا فرحان درتهران بدنیا آمد وفارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته گرافیک میباشد. او پس از اتمام تحصیل درنزد استاد بیوک احمری به فراگیری نقاشی ایرانی مشغول شد ودرگل وبته سازی، طلاکاری، رنگسازی وتعمیر اشیاء لاکی پس ازسالها تحقیق وشاگردی، به درجه استادی رسید. نقاشیهای اودرسالهای اخیردرموزۀ بروکلین، سادبیزنیویورک وموزۀ فیلادلفیا به نمایش گذاشته شده اند. او درحال حاظردر نیویورک به تعمیراشیاء ومبلمان آنتیک، آهنگسازی وخوانندگی اشتغال دارد.
سه قطعه از کارهای ایشان که در سایتشان هم بصورت کامل قابل دسترسی هستند را اینجا اضافه کرده ام. برای بخش هایی از قطعات دیگر به صفحه اختصاصی آثارشان مراجعه نمایید. قطعه اول «صبح بهار» نام دارد که از آلبوم اخیر ایشان به نام «باز آمدم» انتخاب شده و اشعار آن از مرحوم «فریدون مشیری» است. قطعات دوم و سوم بر روی اشعار مولانا اجرا شده اند.

امیدوارم هر روز موفق تر از قبل به راهشان ادامه دهند و از آفت های این راه در امان باشند.

رضا 

RanA FarhAn - 01 Spring Morning   
RANA_FARHAN-Drunk_With_Love-2   
LYRICS_BY_RUMI-Rumis_Prayer-2   

Posted by Reza on Apr 28, '08 10:37 PM for everyone

متاسفانه امروز اعلام شد که آقای فریبرز مرادی یکی از بازیکنان سابق تیم پرسپولیس، در اثر برق گرفتگی فوت کرده اند. همین که خبر را گفت، با خودم گفتم نکند باز حکایت قدیمی راه اندازی کولر خطرساز شده که متاسفانه حدسم درست بود. هر سال در آغاز فصل گرما آمار کسانی که دچار برق گرفتگی ناشی از تعمیر کولر می شوند بالا می رود. کولرآبی به لحاظ برق کشی وسیله خطرناکی به حساب می آید چون:

  • سیم بندی کولر کمی پیچیده است بنابراین حتی کسانی که با اصول برق کشی آشنا هستند نیز ممکن است مسیر سیمها را درست تشخیص ندهند و این سبب افزایش خطر برق گرفتگی می شود.
  • بدنه کولر فلزی است و اگر در نصب آن دقت نشده باشد مستقیما به کانال های فلزی کولر که آنها نیز به اسکلت ساختمان وصل هستند، وصل است. این یعنی اینکه بدنه کولر مسیر برگشت بسیار قوی به حساب می آید. یعنی کافی است دست شخص به سیم فاز برخورد کند تا جریان شدیدی برقرار شود.
  • کولر یک وسیله پرتوان محسوب می شود، لذا کابل کشی و سیستمهای حفاظتی آن به نوعی انتخاب می شوند که قادر به تحمل جریان برق شدیدی که بخصوص در لحظه اول کشیده می شود، باشند. بنابراین عملا هیچ نوع فیوزی که بتواند جلو برق گرفتگی را بگیرد در آن استفاده نمی شود و کابلهای آن قادرند جریان های شدید برق را تحمل کنند.
  • معمولا افراد معمولی روزهای تعطیل و به تنهایی جهت راه اندازی کولر به پشت بام می روند و در لحظه بروز خطر کسی نیست که به آنها کمک کند.
  • کولرهای آبی خیس و مرطوب هستند که به تشدید برق گرفتگی کمک می کنند.
  • محل جایگیری ترمینالهای برق کولرها معمولا به نوعی است که شخص در هنگام ور رفتن با سیمهای آن ناچار به تماس با بدنه کولر است.
  • کلیدهای کولر فاقد روشهای قفل یا قطع موقت جریان برق هستند. بنابراین هرآن ممکن است کسی بصورت غیرعمد اقدام به روشن کردن آنها کرده و شخصی که در حال کار با کولر است دچار آسیب هایی چون برق گرفتگی یا حتی قطع عضو و غیره گردد.
  • قطع بودن کلید کولر به هیچ عنوان دلیل بر برق دار نبودن سیمهای کولر نیست.
  • برق گرفتگی حتی ممکن است در هنگام نصب درپوش های کولرها و در اثر برخورد لبه درپوش ها با ترمینال یا پاشیدن آب به روی آنها صورت گیرد.

بنابراین لطفا موارد زیر را جدی بگیرید:

  • تحت هیچ شرایطی به ترمینال برق کولر دست نزنید. اگر لازم است مثلا پمپ یا موتور کولر عوض شود حتما یک کولر کار یا برق کار حرفه ای خبر کنید. اینجا جای صرفه جویی نیست. کافی است هزینه اینکار را با هزینه های برق گرفتگی مقایسه کنید. اگر کسی از اعضای خانواده می خواهد اینکار را انجام دهد، جدا از اینکار جلوگیری کنید. بهتر است از او بخواهید که اینکار را به زمان دیگری موکول کند. در این فرصت یک آدم حرفه ای را خبر کنید.
  • تعویض پوشالها، تمیز کردن و روغن کاری کولرها اگر با دقت کافی به موارد ایمنی انجام شوند، کارهای خطرناکی به حساب نمی آیند. اما اینها همه به شرطی است که نصب و برق کشی کولر بصورت استاندارد انجام شده باشند. بنابراین اگر برای اولین بار است که به یک خانه اثاث کشی کرده اید، حتما قبل از اینکه به کولر دست بزنید با یک فاز متر بدنه آن را چک کنید. اینکار را با دست زدن خیلی سریع به بدنه هم می توانید انجام دهید. در صورتیکه حس کردید بدنه برق دارد، حتما یک برق کار را خبر کنید.
  • وقتی یکی از اعضای خانواده برای بازرسی یا راه اندازی کولر به پشت بام می رود. اولا برق ساختمان را قطع کنید. اگر اینکار مقدور نبود از قطع بودن کلید کولر مطمئن شوید، سپس با نوار چسب کاری کنید که کلیدها بدون کندن نوارچسب روشن نشوند. یک یادداشت کوچک کنار کلید بچسبانید و توضیح دهید که از دست زدن به آن خودداری شود.
  • مواقعی که قرار است برای تست کولر آنرا روشن کنید. حتما از کولر فاصله بگیرید. با یک گوشی تلفن با کسی که کلیدها را می زند در تماس مستقیم باشید. اگر مشکلی پیش آمد بلافاصله کلید را قطع نموده و یک متخصص را خبر کنید.
  • وقتی کسی برای تمیز کردن یا تعمیر کولر به پشت بام می رود، حتی اگر این شخص یک تعمیرکار است، حتما یکی از افراد بالغ نیز همراه او به پشت بام برود. این شخص باید آدم جا افتاده ای باشد که اگر خطری پیش آمد بدون هول شدن بتواند کمک کرده و حدالامکان جلو کارهای پرخطر طرف را بگیرد. اگر خدای نکرده کسی دچار برق گرفتگی شد، از دست زدن مستقیم به او خودداری کنید. در مرحله اول اگر می توانید باید جریان برق را قطع کنید، اگر اینکار مقدور نیست یا طول می کشد،  با یک وسیله عایق او را از جریان برق جدا کنید. اگر چیزی پیدا نکردید، از گوشه لباس یا کفش ها او گرفته و او را از برق جدا کنید. هیچوقت در یک مرحله اینکار را انجام ندهید. اینکار را باید بصورت ضربه ای و در چند مرحله انجام دهید. یعنی هیچوقت کسی را که دچار برق گرفتگی شده محکم نگیرید.

رضا
البته من خودم هم گاهی این نکات یادم می رود، ولی یادآوری آنها ممکن است کمک کند. بنابراین بیشتر دقت کنید و در این موارد رودربایستی را کنار بگذارید.

 


Posted by Reza on Apr 25, '08 8:39 PM for everyone

در زندگی ات
«عشق» بسان سایه بانی است که گاه می توانی به زیر آن پناه ببری
اما یادت باشد:
سایه بان برای یک عمر زندگی...
زیادی کوچک است.
این «عشق» نیست که تو را خواهد خنداند،
مواظب «عزت نفست» باش.
و «عزت نفس» گاهی «دو ساعت کار بیشتر» است
و «عزت نفس» گاهی یک ساعت زود خوابیدن است
و «عزت نفس» گاهی یک حساب پر از پول است.
و گاهی یک جواب کوتاه ولی محکم.

هر روز که از سرکار برمی گردی،
دقت کن، که به همراه خستگی هایت
کمی هم  از آن با خود داشته باشی
و سر هربرج
حواست باشد که فقط «پول خالی» به حسابت نریخته باشند.

«سخت» کار کن ولی
                                 «آسان» بخند

«فکر روزهای بدبیاری ات باش
اگر خوب در آمدند؛
شانست را ببوس»*

فکر نکن عاشق ها همیشه «عاشقند»
فکر نکن چشم ها و نگاهها «عوض نخواهند شد»
سرپناهی اگر می جویی
سقفش را خود ستون باش
فکر نکن، بی ستون سقفی خواهد بود.

رضا
* این از حرفهای بابابزرگمه که مامان همیشه به ما یادآوری می کنه


Posted by Reza on Apr 24, '08 2:02 PM for everyone
Link: http://www.kew.org/msbp/index.htm

اینجا سایت مربوط به «پروژه بانک بذر هزاره» است که هدف آن جمع آوری و نگهداری بذرهای گیاهان در معرض خطر و نادر است. قرار است در عرض ده سال ده درصد از بذرهای گیاهان وحشی جمع آوری شوند. به همین دلیل گروه هایی در کشورهای مختلف مشغول جمع آوری گونه های نادر گیاهان هستند. نمی دانم در کشور ما هم کسی کاری می کند یا نه ولی به هرحال پروژه ی باارزشی است. در همین رابطه دیدن این ویدئو هم جالب است که مربوط به کار یک گروه در شیلی است.



Posted by Reza on Apr 23, '08 5:40 PM for everyone

وقتی می خواهی برای زندگی ات هدفی معین کنی، هرگز نگو که می خواهی صاحب «چیزی» شوی؛ این هم شامل اهداف «شغلی ات» و هم شامل اهداف «شخصی ات» می شود. مثلا نگو که می خواهی «یک ماشین داشته باشی»، یک «تابلو داشته باشی»، «یک خانه داشته باشی» و غیره. هیچ کدام از اینها برای شادمانی تو «کافی» نخواهند بود. بجای آن آرزو کن که صاحب «مهارتی» شوی، مهارتی که از طریق آن بتوانی «چیزی درست کنی» یا «خدمتی به دیگران ارائه کنی». بعنوان مثال آرزو کن که مثلا روزی کار کردن با چوب را یاد گرفته باشی و مثلا بتوانی کمد یا مبل بسازی؛ روزی بتوانی عروسک یا مجسمه بسازی؛ روزی بتوانی خانه ای بسازی؛ بتوانی ماشینی طراحی کنی؛ بتوانی طرحی بکشی، نقاشی کنی؛  بتوانی آهنگی بسازی؛ بتوانی مردم را معالجه کنی؛ بتوانی از مردم محافظت کنی؛ و غیره.

به انگشتهایت نگاه کن. از آنها بپرس چه مهارت هایی دارند؟ چه چیزی می توانند درست کنند؟ چه چیزی به آنها یاد داده ای؟ آیا تابحال مثل موجودی سرگردان تنها غرایز خود را دنبال کرده ای؟ آیا تمام مهارت های تو محدود به مهارت های حیوانی نظیر خوردن و خوابیدن می شوند؟ تابحال چه چیزی با دست های خود ساخته ای؟ تا بحال بعنوان یک انسان چیزی به مجموعه ی آثاری که توسط انسانها خلق شده اضافه کرده ای؟ بعنوان یک انسان چه خدمتی به دیگران، طبیعت، یا حیوانات کرده ای؟ آیا در اثر تلاش های تو چیزی به دانش و آگاهی بشری اضافه شده است؟ آیا قرار است اضافه شود؟ آیا در اثر تلاش های تو مردم احساس امنیت بیشتری می کنند؟ آیا در اثر تلاشهای تو مردم گشنه نمی مانند؟ آیا در اثر تلاشهای تو مردم امیدوارتر می شوند؟ شادمانتر می شوند؟ مهربانتر می شوند؟ بخشنده تر می شوند؟ آزادتر زندگی می کنند؟ باسوادتر می شوند؟ آیا در اثر تلاشهای تو بچه های کمتری می میرند؟ آیا در اثر تلاشهای تو پیرمردان و پیرزنان امیدوارتر زندگی می کنند؟

اینها تنها بخشی از سوالاتی است که جواب آنها نشان می دهد که میزان بلوغ تو بعنوان یک «انسان» که تنها یک بار فرصت زندگی در کره زمین را پیدا کرده ای چقدر بوده است. بقیه چیزها ابدا مهم نیستند. اینکه تو چقدر پول داری، در چه خانه ای زندگی می کنی، چند متر زمین داری، مدل ماشینت چیست، و غیره هیچکدام در این محاسبات نقشی ندارند. 

رضا

Attachment: RezAShakiba-Doxtarbache-01.jpg
Attachment: RezAShakiba-Doxtarbache-02..jpg
Attachment: RezAShakiba-DoxtarKocholoo-01.jpg
Attachment: RezAShakiba-ducks-01.jpg

Posted by Reza on Apr 22, '08 7:52 PM for everyone

امسال سطح زیر کشت پایین محصولات غذایی پایه نظیر گندم و برنج و افزایش تولید اتانول از مواد غذایی، به دلیل افزایش روز افزون قیمت بنزین، باعث شده تا قیمت جهانی محصولات غذایی افزایش یافته و برخی از کشورها با مشکلات جدی کمبود مواد غذایی بخصوص در رابطه با برنج و گندم مواجه شوند. این موضوع در کشور ما هم با افزایش قیمت برنج و روغن نباتی نمود پیدا کرده است که البته می توان پیش بینی کرد که این روند ادامه پیدا کند. در هرصورت، سعی کنید در مصرف نان و برنج صرفه جویی کنید. رعایت چند مسئله ساده در رابطه با نان می تواند تاثیر زیادی در کاهش ضایعات آن داشته باشد:

- هیچوقت نانها را بصورت داغ روی هم قرار ندهید. موقعی که می خواهید نانها را در نانوایی جمع کنید، ابتدا چهار نان اول را جداگانه در روی پیشخوان نانوایی قرار دهید، بعد نانهای بعدی را روی آنها بچینید اینطوری نانها فرصت کافی برای خنک شدن خواهند داشت. اگر فضای مناسبی برای خنک کردن بیشتر نانها در اطراف نانوایی پیش بینی شده حتما از آنجا استفاده کرده و نانها را تا حد امکان خنک کنید.

- وقتی می خواهید برای خرید نان بروید، حتما یک سفره نان یا ساک خریدتان را به همراه خود داشته باشید. اینطوری هم حمل نانها راحت تر خواهد بود و هم اینکه نیازی به استفاده از پاکت های پلاستیکی نخواهد بود. با اضافه کردن دو عدد زیپ در دو طرف یک ساک پارچه ای میتوانید یک جانانی ساده درست کنید که براحتی نانها داخل آن قرار می گیرند.

- بلافاصله بعد از رسیدن به خانه، نانها را از سفره خارج نموده و با استفاده از چاقوی آشپزخانه آنها را حداقل به دو قسمت و ترجیحا به چهار قسمت ببرید. یعنی مثلا هر نان لواش را به چهار تکه ببرید. هر کدام از این چهار بخش را روی هم قرار داده و در یک کیسه پلاستیکی جداگانه قرار دهید. سپس یک بسته را در داخل جانانی برای استفاده روزانه و سه بسته دیگر را در فریزر یا یخچال بگذارید. اینطوری ضمن اینکه نانها تازه می مانند و زود خشک نمی شوند، از خرد شدن و ضایعات آنها در حین خروج از جانانی جلوگیری می شود.

- دقت کنید که نان فقط به اندازه نیازتان خریداری کنید چون معمولا وقتی نان تازه برسد، نانهای قبلی بیات به حساب آمده و کسی دست به آنها نمی زند.

- قبل از روزهای تعطیل پیش بینی لازم را بکنید و نان به اندازه کافی داشته باشید چرا که معمولا مجبور می شوید نانهای بسته ای و مانده خریداری کنید که بخش عمده ای از آنها دور ریخته می شود.

- اگر نان باگت می خرید، حتما با صرف کمی وقت مستقیما از نان فانتزی نزدیک خانه اینکار را بکنید واز خرید نانهای باگت مانده از بقالی یا سوپرمارکت خودداری کنید.

- هرچند در اغلب مواقع کار سختی است ولی با نانوای محل خود مهربان باشید و از کار خوب تقدیر کنید. آنها آدمهای بدی نیستند. درآمد یک نانوا نسبت به سرمایه ای که گذاشته و دردسرهایی که کارش دارد بسیار پایین تر از آن چیزی است که مردم تصورش را دارند. در طی سالهای اخیر قیمت نان به نسبت بقیه چیزها افزایشی نداشته است ولی هزینه های نانوایی ها درست مثل سایر بخشها افزایش یافته است. مثل هزینه آب و برق و گاز و کارگر و غیره. در واقع بسیاری از نانواها به اجبار این شغل را ادامه می دهند چون طبق قانون مغازه ای که جواز نانوایی داشته باشد را نمی توان براحتی به یک کاسبی دیگری تبدیل کرد.

- پرنده ها را هم از یاد نبرید :دی 

رضا

picture from: www.washingtonpost.com


Posted by Reza on Apr 20, '08 9:51 PM for everyone

همین چند ساعت پیش بخشهایی از فیلم «شور زندگی» که درواقع بازسازی زندگی ون گوگ بود را در تلویزیون دیدم که به نظرم کار ضعیفی بود. شاید هم اصل فیلم اینطور نبوده و بعد از گذشتن از اتاق جراحی صدا و سیما و اتاق دوبله به اینصورت در آمده است. واقعا دوبله و ترجمه فیلم های خارجی در بدترین وضعیت خودش به سر می برد. در هرصورت بد نیست نگاهی به دوره های مختلف زندگی این نقاش هلندی بیندازیم که همیشه بیشتر از آثارش زندگی عجیب و غریبش مورد توجه بوده است. از ون گوگ در طول مدت عمر کوتاهش بیشتر از 2000 اثر شامل 1100 طراحی و 900 نقاشی بجای مانده است.

تا 25 سالگی
خانواده ون گوگ همگی در کار خرید و فروش آثار هنری بوده اند. این گل پسر در نوجوانی در یک کلاس طراحی شرکت می کند ولی آنرا «ناتمام» ول می کند. بعد در یک شرکت معاملات آثار هنری کاری می گیرد و در بیست سالگی به درآمد خوبی می رسد به نحویکه درآمدش از پدرش بیشتر بوده است. به همین دلیل یکهو هوایی می شود و عاشق دختر ارباب ده شان می شود. دختره بهش جواب رد می دهد چون دزدکی با یکی دیگه نامزد کرده بوده است. بدین ترتیب ون گوگ اولین شکست عشقی را تجربه می کند. خانواده اش وقتی می بینند که اوضاع خیلی جدی شده می فرستندش پاریس تا مثلا با روشهای تجارت آثار هنری آشنا بشود. ولی او بجای اینکار جذب کلیسا شده و ناگهان تصمیم می گیرد که بقیه عمرش را وقف خدمت به مردم کند! به همین دلیل راه می افتد می رود انگلستان و مدتی بصورت مجانی و در راه خدا به مردم کمک می کند. ولی شش ماه نگذشته آس و پاس به خانه برمی گردد. برایش کاری در یک کتابفروشی ردیف می کنند ولی او بجای کتاب فروختن همیشه پشت قفسه ها قایم می شده و انجیل می خوانده و بخشهایی از آنرا به انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه می کرده و البته یک دختر معلمی هم بوده که گاهی با هم بیرون می رفته اند.
پدر و مادر بیچاره اش وقتی می بینند نخیر این درست بشو نیست و الا و بلا می خواهد کشیش شود، می فرستندش آمستردام پیش خانواده ی عمویش تا آنجا خودش را برای امتحان ورودی درس الهیات آماده کند ولی طبق معمول نمی تواند در این امتحان قبول شود و یکسال بعد دوباره برمی گردد خانه. پدرش یک جوری مسئولین یک مدرسه مذهبی را راضی می کند که او را قبول کنند. سه ماه بعد، جناب وینست دوباره برگشت می خورد به خانه و روز از نو و روزی از نو. لابد با وساطت مجدد پدرش او را بعنوان مبلغ مذهبی می فرستند به دهی در یکی از شهرهای بلژیک.

26-27 سالگی
او اتاقی در خانه یک نانوا در این ده می گیرد و کم کم از نزدیک با شرایط سخت زندگی مردم آنجا که اغلب در معادن کار می کرده اند آشنا می شود. در واقع مهمترین کاری که وینست در این مدت انجام می داده طرح برداشتن از زندگی مردم و مناظر اطراف بوده است. همین مسئله باعث می شود که او از کمی از کشیش بازی های خود دور شده و از مبلغی دست بردارد. همین خبر به گوش پدر می رسد و با عصبانیت از او می خواهد که به خانه برگردد. در طی یک مشاجره شدید پدرش اولین نشانه های دیوانگی را در پسرش مشاهده کرده و عملا او را تحویل یک دیوانه خانه می دهد. وینست از دیوانه خانه گریخته و به دهی که قبلا بوده برمی گردد. یکسال تمام در شرایط سخت با یک معدن چی هم اتاقی شده و در آنجا زندگی می کند. در این مدت برادر کوچکترش تئو پی به علاقه زیاد او به  طراحی برده و او را تشویق به هنرمند شدن می کند. به همین دلیل ترتیبی می دهد که او به بروکسل رفته و پیش یک استاد نقاشی آموزش ببیند و او به توصیه این استاد وارد آکادمی سلطنتی هنر می شود و در آنجا با اصول آناتومی و پرسپکتیو آشنا می شود. بعدها در اینباره می گوید: «دانستن این چیزها برای کشیدن چیزهای بی ارزش ضروری است». می شود دید که او هنوز به دنبال راهی است که بتواند از راه هنر  در خدمت خدا باشد: «من سعی می کردم اهمیت واقعی آثار استادان بزرگ را در پیمودن راه خدا درک کنم؛ درواقع راه همان است؛ یکی از طریق نوشتن یک کتاب آنرا توضیح می دهد و دیگری با کشیدن یک تصویر»

28 سالگی
اویل بهار ون گوگ به ده خودشان برگشته و در یک خانه روستایی ساکن می شود و مرتب به طراحی از مردم و زندگی آنها می پردازد. در این مدت کم کم با یکی از دخترعموهاش که تازه بیوه شده و هشت سال هم از او بزرگتر است و بچه هم دارد گرم می گیرد و طبق معمول عاشقش شده و از او خواستگاری می کند. در نهایت تعجب و معلوم نیست به چه دلیلی دخترعمویش قاطعانه این پیشنهاد را رد می کند: «نه، هرگز، هرگز!» ولی وینست دست بردار نیست. پاشنه در خانه عمو را از جایش در می آورد بسکه مرتب به این خانه رفته و تقاضایش را تکرار می کند تا اینکه عمو دست به دامن پدر وینست شده و قاطعانه می گوید که «امکان ندارد دخترش را به این پسره سربه هوایی که بلد نیست از عهده مخارج خودش هم برآید بدهد». وینست بازی شروع می شود و در یک دیوانگی محض او دستش را آنقدر روی آتش یک چراغ نگه می دارد تا حسابی کباب بشود. چرا؟ چون: «بگذارید تنها به اندازه ای که می توانم دستم را روی این چراغ نگه دارم او را ببینم». بلاخره عمویش مجبور می شود چراغ را فوت کند. ظاهرا شکست دوم عشقی و برخوردی که خانواده عمویش با او داشته اند تاثیرات بسیار عمیقی در ون گوگ داشته و بخاطر مشاجرات متعددی که با پدرش پیدا می کند مجبور به ترک مجدد ده شان می شود.

28-31 سالگی
ون گوگ اینبار به شهر هوگ یکی دیگر از شهرهای بلژیک رفته و در آنجا ساکن می شود. یکی از فامیلهای او که خودش نیز نقاش بوده در این شهر زندگی می کرده و اوایل ارتباط خوبی با ون گوگ داشته است ولی بعدها وقتی متوجه شده که ون گوگ با یکی از فاحشه های الکلی شهر روابطی دارد، حاضر به جواب دادن نامه های او نشده و روابطشان سرد می شود. موقعی که ون گوگ با این خانم ملاقات کرده او یک دختربچه پنج ساله داشته و حامله هم بوده است. هرچند بعضی ها این بچه را فرزند ون گوگ می دانند ولی زمان تولد بچه نشان می دهد که نمی توانسته از ون گوگ باشد. در هرصورت به زودی گند کار بالا می آید و پدر ون گوگ خبردار می شود و با اصرار و عصبانیت از او می خواهد که این زن را ترک کرده و به خانه برگردد. ون گوگ ابتدا مقاومت می کند ولی بلاخره بعد از یک سال این زن و دو بچه اش را ترک می کند و ظاهر او بعد از اینکه بچه ها را به خانواده برادر و خواهرش می دهد بخاطر نیاز مالی دوباره مجبور به روسپی گری شده و در نهایت هم خودش را در رودخانه ای غرق می کند. در همین سالها بوده که ون گوگ برای اولین بار و بواسطه یکی از عموهایش یک سفارش کار نقاشی گرفته و کم کم شروع به نقاشی با رنگ و روغن می کند.

31-33 سالگی
پس از مدتی ون گوگ بخاطر تنهایی و فشار مالی مجبور به بازگشت مجدد به خانه پدری که در آنزمان در جای دیگری به نام نئونن در هلند نقل مکان کرده بودند می شود. در اینجاست که ون گوگ خود را کاملا وقف نقاشی و طراحی می کند مرتب از مردم و مناظر اطراف نقاشی می کشد. اینبار دختری که باز هم ده سال از او بزرگتر بوده عاشق ون گوگ می شود ولی دوباره با مخالفت شدید خانواده های طرفین ازدواجی انجام نمی شود و دختره خودکشی می کند که خوشبختانه ون گوگ به موقع می رساندش بیمارستان.
در همین دوره است که کم کم علاقه مندان آثار هنری پاریس متوجه آثار ون گوگ شده و نمایشگاهی از آثار او برگزار می شود و ون گوگ اولین اثر بزرگ خود یعنی «سیب زمینی خورها» را نقاشی می کند. ولی هنوز خبری از رنگ های شاد امپرسیونیست ها در آثار او نیست و رنگها بسیار تیره هستند. پدرش در اثر سکته قلبی فوت می کند.

33-34 سالگی
ون گوگ به جای دیگری به نام آنورپ نقل مکان کرده و در اتاقی بالای یک فروشگاه آثار هنری ساکن می شود. ساعتها بدون وقفه در اتاق خود کار کرده و زندگی بسیار فقیرانه ای را دنبال می کند. پولی که برادرش تئو می فرستد را صرف وسایل نقاشی می کند و تقریبا بجز نان و قهوه چیزی نمی خورد. به همین دلیل لثه هایش کم کم شل شده و دندانهایش شروع به درد کردن می کنند. در این مدت او کم کم شروع به یادگیری تئوری رنگ ها نموده و مرتب از موزه ها و آثار نقاشان بزرگی چون روبنش دیدن می کند و به همین دلیل کم کم شاهد حضور رنگهای شاد در آثار او هستیم. ولی متاسفانه به شدت رو به مشروبات الکلی می آورد و به دلیل سوء تغذیه و پرکاری زیاد به شدت ضعیف می شود.

35-36 سالگی
در این دوره ون گوگ به همراه خانواده اش به پاریس نقل مکان می کنند و او کم کم با هنرمندان امپرسیونیست و آثار آنها آشنا می شود. بعدها او به شهر آرلس نقل مکان کرده و در یک هتل اقامت می کند. تابلوی «گل های آفتاب گردان» مال این دوره است.
 یکی از اتفاقات مهم این دوره آشنایی او با نقاش معروف پائول گوگین است که بعدها به اصرار ون گوگ مدتی با هم در یک جا زندگی می کنند و سعی می کنند با هم نقاشی کنند که متاسفانه عوض دوستی کار به دعواهای دائمی منجر می شود تا جایی که یک روز در حین مشاجره ون گوگ با تیغ ریش تراشی به گوگین حمله کرده و او را زخمی می کند. ولی بعد از رفتن گوگین او به حدی احساس ناراحتی می کند که لاله ی یکی از گوش های خود را با همان تیغ ریش تراشی می برد. ظاهرا این تکه گوش را لای یک روزنامه گذاشته و به یک روسپی می دهد و به او می گوید: «که حسابی مواظب این چیز با ارزش باشد!»

37 سالگی
بخاطر مسائلی که بعد از بریدن گوشش برایش پیش می آید او را به درمانگاه روانی منتقل می کنند که برادرش هزینه ی آنرا پرداخت می کند. در این مدت نیز ون گوگ دست از نقاشی نکشیده و مرتب از محیط درمانگاه نقاشی می کرده است که یکی از معروف ترین آثار این دوره تابلوی «شب پرستاره» است. پس از چند ماه از این درمانگاه مرخص شده و با توصیه یکی از پزشکان دوباره به نقاشی برمی گردد ولی در اثر یک حمله روانی با تپانچه ای به سینه خود شلیک کرده و همانطور زخمی به اتاق خود برمی گردد. برادرش از او مراقبت می کند ولی دو روز بعد در اثر شدت جراحات می میرد. آخرین جمله ای که به زبان می آورد اینست: «غم و اندوه تا ابد ادامه پیدا خواهد کرد»

رضا
مطالب و تصاویر از ویکی پدیا


Posted by Reza on Apr 19, '08 5:30 PM for everyone

خیلی از کارهای اشتباهی که در بچگی، نوجوانی، جوانی یا حتی بزرگسالی انجام می دهیم تحت تاثیر پدیده ای است به نام «فشار جمعی | peer pressure» (اگر معادل بهتری دارد به من بگویید). معمولا در هرگروهی یک نوع «فشار جمعی» بر روی اعضای گروه وجود دارد. فشار جمعی باعث می شود اعضای گروه کارهایی بکنند که اگر خارج از گروه بودند هرگز آن کارها را انجام نمی دادند.

حتما بارها در مصاحبه هایی که با معتادها یا بزهکاران صورت گرفته شنیده اید که آنها از چیزی به اسم «رفیق بد»، «رفیق بازی» و غیره حرف می زنند و آنرا عامل اصلی مشکلات خودشان معرفی می کنند. این درواقع همان «فشار جمعی» است. ممکن است فکر کنید این حرفها تنها بهانه هایی برای فرار از مسئولیت عواقب کارها است. ولی هرگز نباید قدرت این مسئله را نادیده بگیرید. این مورد بخصوص در مورد نوجوانان صادق است. فکر نکنید که مثلا فرزند شما یا برادر یا خواهر شما چون با بقیه بچه ها متفاوت است یا چون در محیط دیگری بزرگ شده امکان ندارد کارهای احمقانه ای که از رفقای هم سن و سالش سر می زند، انجام دهد. در واقع هیچ کدام از خانواده هایی که بچه هایشان معتاد شده یا دست به کارهای خلاف دیگری زده اند فکر نمی کرده اند که فرزندشان چنین کاری بکند.

وقتی فرزند نوجوان شما، یا خواهر یا برادر نوجوان تان در یک جمع خودمانی از دوستانش، برای اولین بار مواجه با یک موقعیت غیرقابل پیش بینی نظیر تعارف یک سیگار یا حتی مواد مخدر می شود، انتظار بسیار بزرگی است که بتواند بسادگی و با آگاهی این درخواست را رد کند. اگر او آموزش های لازم را ندیده باشد و یاد نگرفته باشد که «نپذیرفتن چنین درخواست هایی» نه تنها باعث «کوچک شدن» یا «تحقیرش» نمی شود، بلکه باید به این امر افتخار کند، ممکن است برای اینکه دوستانش او را «بچه ننه»، «ترسو»، «بچه مثبت» و غیره فرض نکنند، از روی اجبار تن به اینکار بدهد و حتی چنان وانمود کند که در اینکار سابقه زیادی دارد و یک «خلافکار حرفه ای» است. همین حرف و ادعای ساده می تواند دارای چنان عواقب مخربی باشد که دور از تصور خود او نیز است. چرا که همین ادعای دروغ آرام آرام او را به سمت مراحلی بدتر سوق خواهد داد و صرفا برای «اثبات» آنچه که ادعا کرده هر روز بیشتر در این باتلاق فرو خواهد رفت.

یادم است که حتی در دوران دانشگاه نیز چنین فشار مسخره ای وجود داشت. برخی از بهترین هم دوره های ما به سبب همین چیزهای به ظاهر ساده آلوده به مواد مخدر شدند. تنها به این دلیل که نتوانستند بگویند: «آره، من بچه ننه ام و این موضوع هیچ اشکالی ندارد».

این موضوع گوشه ذهنتان باشد و اگر نوجوانی دور و برتان است که نسبت به سرنوشتش احساس مسئولیت می کنید، حتما به نوعی این مسائل را بصورت غیرمستقیم بیان کنید. از خاطرات خودتان در دوران نوجوانی یا جوانی برایش تعریف کنید. اینکه چطور جواب محکمی به کسی که به شما «سیگار یا حشیش تعارف کرده» داده اید. بگذارید این کارها جزو «کارهای قهرمانانه» قرار گیرند نه نشانه ضعف، از عواقب کسانی که در این جور مواقع نتوانسته بودند جواب رد به این تعارف ها یا خواسته ها بدهند برایشان تعریف کنید. نمونه هایی عملی از افرادی که دوربرتان است نشانشان دهید. به آنها یاد دهید که چطور می توان یک تعارف را بسادگی گفتن «شرمنده ام، ولی من دفعه پیش که اینکار را کردم یک کتک مفصل از پدرم خوردم» و امثال این حرفها که هم سبب «حفظ غرورشان» می شود و هم اینکه این تعارف را رد می کنند، از خود دور کنند و چطور از روی همین درخواست ها و تعارف ها دوستان واقعی و غیرواقعی شان را بشناسند. دقت کنید که آنها حتی از روش سلام و احوال پرسی شما الگو می گیرند و اینکار کمک بسیار زیادی برای آنها خواهد بود.

علاوه برآن، یادتان نرود چشم و گوشتان نسبت به کارها، دوستان، جاهایی که می روند باز باشد. فکر نکنید کار بدی است که مثلا گاهی جیب هایش را بگردید، به وسایل شخصی اش سرک بکشید. یا اینکه حتی یک روز تا محل قرارش تعقیبش کنید. ما بعضی موقع ها زیادی دموکرات می شویم و فکر می کنیم این یعنی وارد شدن به حریم خصوصی آنها. این به هیچ وجه درست نیست. شما به عنوان بزرگتر باید حواستان باشد، نه اینکه بخواهید او را تحقیر کنید،  ولی نباید او را به حال خودش رها کنید. خیلی از مواقع یک نشانه کافی است تا شما متوجه یک خطر بزرگ بشوید و به موقع جلو آنرا بگیرید.

رضا

Picture from: www.creatas.com


Posted by Reza on Apr 17, '08 3:38 PM for everyone
ddd
dThumbnaild
ddd


خوش به حال برگها
زندگی شان سبز
سقف شان آسمان
عشق شان خورشید
رضا


All pictures from www.creatas.com


Posted by Reza on Apr 16, '08 11:52 AM for everyone


به ترتیب از چپ به راست: میت کال، مارک دیویس، فرانک توماس، آلی جانستون و والت دیسنی

متاسفانه آقای آلی جانستون، آخرین بازمانده از انیماتورهای پیش کسوت استودیوی والت دیسنی روز دوشنبه در سن 95 سالگی به دلیل کهولت سن درگذشتند. به جرات می توان گفت که در حال حاضر کمتر کسی در دنیا هست که بیشتر از ده سال داشته باشد و حداقل یکی از آثار ماندگار دوران طلایی انیمیشن دوبعدی والت دیسنی را ندیده باشد. اما شاید کمتر کسی بخوبی از روند تولید این آثار هنری شگفت که دریچه هایی کاملا نو به روی امکانات ارتباط تصویری، هنرهای تجسمی و صنعت سرگرمی گشود آگاه بوده و بویژه با کسانی که این شخصیت های بانمک و دوست داشتنی کارتونی را خلق کرده اند آشنا باشد.
«آلی جانستون» به همراه «لس کلارک»، «فرانک توماس»، «ولفگانگ ریترمن»، «جان لونسبری»، «اریک لارسن»، «وارد کیمبال»، «میت کال»، و «مارک دیویس» هسته اصلی بخش انیمیشن والت دیسنی را تشکیل می دادند که بعدها به «نه پیرمرد» معروف شدند. متاسفانه با درگذشت آقای جانستون دیگر کسی از این گروه زنده نیست اما شخصیت های بانمک و دوست داشتنی که آنها بوجود آوردند همچنان زنده اند و زنده خواهند بود.

او از سال 1935 الی 1978 در شرکت والت دیسنی کار کرد و تقریبا در اغلب آثار منتشر شده در این دوره بعنوان انیماتور همکاری داشته است که از مهمترین آنها می توانیم به  «سفید برفی و هفت کوتوله» (1937) «فانتزیا»، «بمبی»، و «پینوکیو» اشاره کنیم که بویژه صحنه های تاثیرگذار مرگ مادر بمبی در دستهای شکارچی از افتخارات وی به حساب می آیند. در سال 1999 او در رابطه با این صحنه گفت: «صحنه ی مرگ مادر بمبی به ما نشان داد که هیچ محدودیتی برای نشان دادن احساسات قوی در این هنر وجود ندارد» از جمله آثار دیگری که نام آقای جانستون برپای آنها نقش بسته می توانیم به «سیندرلا»، «آلیس در سرزمین عجایب»، «پیتر پن»، «زیبای خفته»، کتاب جنگل»، «رابین هود»، «نجات یافتگان» و غیره اشاره نماییم.

وی در 31 اکتبر 1912 در پائلو آلتو متولد شده و از فارغ التحصیلان رشته هنر دانشگاه استنفورد بود. او در سال 1935 به والت دیسنی پیوست و تا سال 1978 در آنجا مشغول به کار بود. پس از بازنشستگی به ارائه دوره های کوتاه مدت در مدارس و فستیوالهای فیلم ادامه داد و به تالیف کتابهای ماندگاری چون «بمبی: داستان و فیلم»، «خنده دار تر از آنکه بتوان نوشت: بزرگترین صحنه های کمدی دیسنی»، «هنر انیمیشن دیسنی: شعبده ی زندگی» پرداخت. در سال 2005 «مدال هنر ملی آمریکا» به وی اعطاء شد.

معروف است که یکی از تفریحات اوقات فراغت او بازی با یک لکوموتیو بخاری مینیاتوری بوده که دارای خط آهن و بقیه تجهیزات یک قطار واقعی بوده و او حتی ریل های کوچک مخصوص آنرا در حیاط خانه اش نصب کرده بوده و در اوقات فراغت این قطار را راه می انداخته و با آن بازی می کرده است.

روحش شاد

رضا
(مطالب و عکسها از ویکی پدیا و نیویورک تایمز)


Posted by Reza on Apr 13, '08 11:37 AM for everyone

هیچی لذت بخش تر از این نیست که ببینی ظرف غذایی که برای پرنده ها پر می کنی هر روز خالی می شود. پرنده ها را فراموش نکنید. بخش هایی از نان ها که معمولا دور ریخته می شوند، نظیر قسمتهای خمیر نانهای بربری و بویژه بخش میانی نانهای فانتزی غذاهای مورد علاقه پرندگان هستند. کافی است کمی آنها را خرد کرده و درون یک بشقاب کوچک ریخته و آنرا در جایی مثل پشت بام یا بالکن در دسترس آنها قرار دهید. دو عدد آجر روی لبه های بشقاب بگذارید تا باد آنرا نبرد. کمی آب روی نانها بپاشید و دقت کنید که بشقاب عمق مناسبی داشته باشد به نحویکه محتویات آن از معرض باد در امان بوده و در ضمن آنقدر هم گود نباشد که پرنده ها نتوانند به ته اش برسند. از ته مانده برنج و ماکارونی نیز می توانید استفاده کنید. البته غذاهای مخصوص پرنده ها هم بصورت آماده بفروش می رسند که بویژه وقتی به پارک می روید می توانید با خود به همراه داشته باشید. اگر وقت داشتید، سعی کنید لانه های چوبی کوچکی برای پرنده ها درست کرده و آنها را پشت بام خانه و در روی یک میله با ارتفاع مناسب نصب کنید به نحوی که از دسترس گربه ها به دور باشند. اینطوری وقتی خدا ازتون بپرسد: چند تا پرنده را دون دادی؟ مجبور نخواهید بود سرتان را پایین بگیرید :)

رضا 

picture from: www.creatas.com #24426556


Posted by Reza on Apr 8, '08 4:33 PM for everyone

گاهی وقت ها،
این تویی که خوشبختی را به دنیا می آوری،
ولی
می دونی که مال تو نیست...
اما چه بخواهی
چه نخواهی،
بخشی از آن شادمانی به روح تو نیز منتقل خواهد شد.
بنابراین حسرت نخور
با لبخند به شادمانی و خوشبختی دیگران بنگر
و همیشه دعا کن که دیگران خوشبخت تر و شادمان تر باشند
اگر اینکار را بکنی
و اگر واقعا از صمیم دل از شادمانی دیگران خشنود باشی،
خداوند درهای بزرگی را به سویت باز خواهد کرد،
که هرگز نمی توانستی تصور آنها را بکنی،
به یاد داشته باش که:
بخیل بودن،
تنگ نظری،
حسادت و
بدخواهی
مثل قفل های محکمی بر درهای شادمانی و خوشبختی ما عمل می کنند.

رضا 

Picture from: www.creatas.com


Posted by Reza on Apr 6, '08 10:12 AM for everyone
Category:Books
Genre: Childrens Books
Author:Cynthia MacGregor

در جشن تولدت می توانی...


الف) هر بازی که دوست داری بکنی. جشن تولد هر کسی بهترین موقیت برای اوست تا هر کاری که دلش خواست بکند.
ب) اولین تکه کیک تولدت را بخوری.
ج) خوراکی ها را به طرف هرکسی، حتی پدر و مادرت، پرت کنی.
د) هر چیزی که همراه مهمان هاست - حتی چیزهایی که متعلق به تو نیست - برداری. جشن تولد بهترین موقعیت برای جمع آوری اسباب بازی و لباس های قشنگ و باحال است.


وقتی عطسه می کنی...


الف) سعی کن چشم هایت را باز نگه داری، هر چند به نظر غیرممکن می آید. ولی در عوض اگر اینکار را بکنی خیلی معروف می شوی.
ب) جلوی دهان و بینی  ات را با دستمال کاغذی بگیر.
ج) تا آن جا که می توانی آب دهانت را روی دیگران بپاش تا چند نفری را مریض کنی و در دوره بیماری تنها نباشی.
د) جلوی دهان و بینی ات را با دست بگیر و بعد هم دستت را با هر چه که شد پاک کن.  مثلا با لباست، موی دم اسبی خواهرت، اسباب بازی ات و ... خلاصه هرچه شد.


وقتی خمیازه می کشی...


الف) تا آن جا که می توانی دهانت را باز کن تا همه ببینند چه دندان های قشنگی داری.
ب) بدنت را کش و قوس بده و با صدای بلند مثل گربه میو میو و خر خر کن تا خمیازه کشیدنت را بیشتر تمرین کرده باشی.
ج) دهانت را باز کن و پشه ها و مگس ها را بگیر. این طوری یک کار مفید هم کرده ای.
د) جلوی دهانت را بگیر.


وقتی قسمت های خاصی از بدنت می خارد...


الف) فورا جلوی همه، خودت را بخاران. آخیش!!!
ب) اگر خیلی نمی خارد و اذیتت نمی کند، محلش نگذار. چون وقتی به آن فکر نکنی خود به خود خارشش می افتد.
ج) غذر خواهی کن، بلند شو برو جایی که تنها باشی و خودت را بخاران
د) سعی کن بدون آن که دستت را به قسمت خاصی از بدنت بزنی، یک جوری خودت را بخارانی. مثلا بدنت را به صندلی یا تنه درخت بمال تا خارش بدنت از بین برود. همیشه سعی کن خلاق و مبتکر باشی.


اگر بچه ای کنار تو در اتوبوس ایستاده و می بینی زیپ شلوارش باز است، باید...


الف) چند تا گلوله کاغذی کوچولو درست کنی و بگذاری توی لوله ی خودکارت و به طرف زیپ شلوار آن بچه فوت کنی تا نشانه گیری ات را تمرین کرده باشی.
ب) یک شعر مسخره و خنده دار از خودت بسازی و در آن شعر دائم تکرار کنی: «زیپ، زیپ، زیپ»
ج) از خودت صدای گاو، گوسفند، مرغ و خروس در بیاوری و آخر سر هم بگویی: «آهای مزرعه دار، نمی خواهی در طویله ات را ببندی؟»
د) به روی خودت نیاوری یا این که آهسته بگویی: «اگر دلت بخواهد می توانی روی صندلی من بنشینی. راستش،  ببخشید، زیپ شلورات باز است»


--------------------------------


اینها بخش هایی از کتاب «از آداب معاشرت چه می دانی؟ مجموعه سوالات بامزه برای کودکان» نوشته «سینتیا مک گرگور و کریستین زاچورا والسک» بود که توسط نشر قطره با عنوان «آیا دوست داری بدانی چقدر با ادب هستی؟» با ترجمه خانم «ویدا لشگری فرهادی» منتشر شده است. کتاب پر است از سوالات چند جوابی بامزه ای در رابطه با کارهای روزانه که برای رده سنی نوجوانان تهیه شده ولی خواندنش برای بزرگترها هم جالب (و آموزنده :دی) است. جواب هر سوال نیز مشخص شده و توضیحاتی هم ارائه شده است.


به نظر من هرکدام از ما می توانیم این سوالات را بسط بدهیم. مثلا یکی از رفتارهای رایج در بین پسران رشید این مملکت که تقریبا از اواخر دوره راهنمایی شروع می شود «متلک پرانی» به دخترهاست که البته معمولا محدود به آن سن و سال هم باقی نمانده و بعضا تا آخر عمر ادامه پیدا می کند. در اینمورد مثلا می توان گفت:


وقتی دختری را می بینی که جعبه ویولون یا سه تاری دستش گرفته و از روبروی تو می آید...


الف) همینکه نزدیک تو شد با پوزخند بگو: به به خانم پیانیست! تا هم حرفی زده باشی و هم اینکه همه بفهمند که چقدر در موسیقی اطلاعات داری.
ب) همینکه نزدیکت شد کمی نزدیکش بشو و آروم بگو: «گیتارت را بخورم!»
ج) همان جا بایست و ادای کسی را در بیاور که دارد گیتار برقی می زند و از خودت صدای گیتار برقی دربیاور و اینکار را تا موقعی که آن بیچاره تا ته کوچه نرسیده ادامه بده
د) مثل آدمیزاد راهت را برو و کاری به مردم نداشته باش. میشه نه؟


این آخری که نوشتم ابدا تخیلی نیست و در واقع یکی از دوستان برادرم تعریف می کرده که وقتی می خواهد سرکلاس برود چه متلک هایی از مردم می شنود.


ترجمه خانم ویدا لشگری روان است و سعی کرده اصطلاحات معادلی انتخاب کند که بامزه بودن متن حفظ شود. متاسفانه طرح روی جلد کتاب می توانست خیلی بهتر از این باشد. البته فکر کنم در چاپ های بعدی از همان طرح روی جلد کتاب اصلی استفاده شده است. نسخه ای که من دارم طرح روی جلد بسیار ساده ای دارد.



Posted by Reza on Apr 4, '08 3:38 PM for everyone
Link: http://www.mibosearch.com/

اگر همیشه در آرزوی داشتن «لغت نامه دهخدا» بوده اید، دیگر لازم نیست زحمت جابجایی آن کتابهای قطور را بخود بدهید. این سایت در واقع نسخه آنلاین از لغت نامه های «دهخدا» و «معین» است. من که خیلی ازش خوشم آمد و البته باید از مریم بخاطر معرفی این سایت تشکر کنم. 



Posted by Reza on Mar 30, '08 5:16 PM for everyone

تنهایی، همیشه هم وقتی تنهایی به سراغت نمی آد.

رضا

Picture from: www.bbc.co.uk یک زن پاکستانی


Posted by Reza on Mar 14, '08 5:00 PM for everyone
Link: http://ganjoor.net/

پدیدآورنده ی این سایت کار خوبی انجام داده و بلاخره شما می توانید تمامی آثار شاعران کلاسیک ایران را یک جا و بصورت آنلاین و در یک قالب نسبتا قابل قبول داشته باشید. البته محتوی سایت از روی محتویات سایت قدیمی ریرا - کتابخانه آزاد دیجیتال استخراج شده ولی قالب سایت زیباتر است. به هرصورت ظاهرا صاحب سایت پیش بینی نمی کرده که اینهمه مراجعه کننده داشته باشد به همین دلیل در مواقع شلوغ ممکن است با پیامهایی نظیر «امکان دسترسی به سایت وجود ندارد» یا «میزان ترافیک بیشتر از حد مجاز است» و غیره مواجه شوید که مربوط به محدودیت های مربوط به «رایانه ی میزبان| Host» است. در چنین مواقعی همیشه می توانید به سایت اصلی ریرا مراجعه نمایید که عملا همه محتویات سایت فوق را در خود دارد فقط با کمی امکانات محدودتر.



Posted by Reza on Mar 8, '08 5:19 PM for everyone

کشور جهان سومی یعنی کشوری که کالسکه ای که خودش می تواند بسازد را می گذارد کنار به امید اینکه یک خودروی پیشرفته تولید کند، ولی متاسفانه چون پیشرفت یک جامعه نمی تواند آنی و جهشی و فقط در یک بعد انجام شود، اغلب در میانه راه در می ماند به نحویکه نه کالسکه را دارد و نه خودروی پیشرفته را؛ و این یعنی آغاز وابستگی دائمی به کشورهایی که جلوتر از او قرار دارند. راه پیشرفت یک جامعه ی عقب مانده،  تنها در توسعه تدریجی مهارت ها و روشهای بومی و نیز تحقیق و تولید مهارت در حوزه های کاملا نو و پیشرفته ای است که تابحال کسی در آن گام نگذاشته است. ایندو حرکت، که یکی از پایین به سمت بالا و دیگری از بالا به سمت پایین صورت می گیرد، قادر خواهند بود به تدریج شکاف موجود را پر کنند.

رضا کارشناس توسعه می شود :دی


Posted by Reza on Mar 5, '08 8:42 PM for everyone

Beauty and truth are both simple, no one need more explanation.



Picture from: www.bbc.co.uk Artist: Lynette Evans


Message

دفتر تنبل خان ها و میهمان های عزیز:

   
kajesabz wrote on May 12
دلتون آب من همون روز دوم اردیبهشت تولد دوست جونمو تبریک گفتم....:)
niloofaramini wrote on May 6
rezashakiba wrote on Apr 24
اوه مرسی تهمینه... تو هم همینطور :)
tamineh wrote on Apr 22
Douste aziz Reza Tavalodet Mobarak va Arezou mikonam ke Hamishe salem va shad va movafagh bashi

Photobucket
tamineh wrote on Apr 22, edited on Apr 22



© 2008 Multiply, Inc.    About · Blog · Terms · Privacy · Corp Info · Contact Us · Help